سيد محمد باقر برقعى

1530

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فروزنده شمعى كه در ايمنيست * مر او را بسى تابش و روشنيست چو ز آسيب بادش بلرزد زبان * بدان روشنايى درآيد زيان شود تيره در چشم تو هرچه هست * بلغزد نظر چون قدمهاى مست يكى سايه افتد ز هر پيكرى * به هر سوى پيچنده چون اژدرى نمايد از آن سايه‌هاى دراز * يقين چون گمان و حقيقت مجاز درآميزد اشكال و الوان به هم * كند سايه از پايهء خويش رم صفتهاى هر ذات مبهم شود * حدود همه چيز درهم شود كند شمع انديشه لرزان سه چيز * سبكبارى و كاهلى و ستيز به جان برفتد سايه‌هاى مهيب * شود رخ پرآژنگ و دل پرنهيب پردهء بينش به اميدى كه بازآيى به راهت عمر سر كردم * غبار رهگذارت توتياى چشم تر كردم تو با ما بودى و از غير مأواى تو مىجستم * تو اينجا بودى و من جستجو جاى دگر كردم نشان تو ندانستم نشان خويش كردم گم * از اين درسم همين حاصل كه اوصافى ز بر كردم درون سينه مشتى خاك و خون ديدم به نام دل * ز مهرت كيميايى كردم و آن خاك ، زر كردم خبرهاى جهان را سربه‌سر كذب و خطا ديدم * كنون صدق خبر دانم كه خود را بىخبر كردم ز كان عقل ظاهربين ، نيابى گوهر تابان * من اين خاك سيه را بارها زير و زبر كردم چو گشتم غرقه در بحرى كه پايانش نمىبينم * چه حاصل كاندر اين غرقاب دامان پرگهر كردم از اين بيهوده كوششها كه كردم در پى جانان * نگشتم يك‌قدم نزديك و ره را دور تر كردم